مرتضى راوندى

94

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

اندرزهاى سياسى معاويه به فرزند خود يزيد « معاويه قبل از آنكه بدرود حيات گويد ، فرزند خود يزيد را فراخواند و به او گفت ، براى هموار كردن راه فرمانروايى تو رنجها برده‌ام و اكنون وصيت مىكنم با اهل حجاز ( كه اصل تو از آنجاست ) به رفق و مدارا رفتار كن و اگر از تو خواهشى كردند انجام ده و اگر مردم عراق از تو عزل عاملى را طلب كردند بيدرنگ به انجام آن اقدام كن كه عزل يك عامل آسانتر از آن باشد كه صد هزار شمشير را دفع كردن . و اهل شام را يار و ياور خود دان و مشكلات سياسى را با همكارى آنان حل كن . سپس مىگويد : چهار تن از قريش ممكن است به جنگ تو برخيزند و با تو بيعت نكنند . از اين چهار ، عبد اللّه عمر اهل عبادت است چون ديگران با تو بيعت كنند او نيز بيعت كند ؛ حسين بن على ممكن است به يارى اهل عراق عليه تو برخيزد ، اگر چنين شد و بر او ظفر يافتى او را عفو كن و خويشاوندى او را با پيغمبر از ياد مبر و با او چنان كن كه من با على كردم ؛ اما عبد الرحمن بن ابى بكر مردى عشرت‌طلب است با عطايا و صلات او را مشغول دار ؛ ولى عبد اللّه زبير اگر خروج كرد او را امان مده و بكش كه او طالب فرصت است . سپس يزيد را پيش خواند و در گوش او گفت ، چون من درگذشتم عمرو عاص را بخوان و از قول من به او بگو كه مرا به دست خويش در لحد گذارد و به ياد آورد كه ما در اين جهان با هم بوديم و در آن جهان به يارى هم نيازمنديم و چون از دفن من فارغ شد ، شمشير بكش و از او بيعت خواه ، اگر قبول كرد مراد حاصل است و اگر خوددارى كرد ، او را بكش . » « 2 » خلافت يزيد « يزيد در سال اول ، حسين بن على ( ع ) را با فرزندان و خويشان و يارانش با فجيعترين وضعى كشت و زنان و كودكان و اهل بيت پيغمبر را به همراه سرهاى بريدهء شهدا در شهرها گردانيد و در سال دوم مدينه را قتل عام كرد و خون و مال و عرض مردم را سه روز به لشكريان خود مباح ساخت ، و سال سوم كعبه را خراب كرد و آتش زد . وى همان كسى است كه قرآن را هدف تير قرار داد و به قرآن گفت روز قيامت به خداى بگوى خليفه مرا پاره كرد . » « 3 » سياست بنى اميه عرب مخصوصا از دورهء بنى اميه به بعد ، خود را آقا مىدانست ، و معتقد بود كه او براى آقايى و ديگران براى بندگى خلق شده‌اند . و از آن‌رو در صدر اسلام ساير كارها بخصوص صنعت و تجارت و زراعت به دست غيرعرب افتاد و عربها فقط و فقط فرمانروا و حكمران بودند ، به امور سياسى مىپرداختند ، و اين مثل ميان عرب پديد آمد كه « معلم و جولاه و بافنده احمق است . » چه ذميها بيشتر به آن كارها مشغول بودند . روزى عربى با غير عرب ( مولى ) براى رفع اختلاف نزد عبد اللّه بن عامر والى عراق رفتند ، مولى گفت : خداوند امثال ترا از ميان ما بردارد ، عرب گفت : خداوند امثال ترا ميان ما زياد كند . و چون حكمت اين گفتار را از عرب پرسيدند ، در پاسخ گفت : چه بهتر

--> ( 2 ) . هندوشاه . تجارب السلف ، ( به اختصار ) . ( 3 ) . شيعه در اسلام ، پيشين ، ص 24 به بعد .